تبليغاتX
شبیخون حسرت

شبیخون حسرت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 9:55  توسط تنها  | 

مثل يه حسرت هميشگي  يادم ميموني

يه داغي

كه هيچوقت پاك نميشه

يه عالمه حسرت يه عالمه آرزو

همه رو دارن ازم ميگيرن

اي كاش خدا يه نگاهي بكنه بهم

اون ميدونه ديگه تحمل ندارم

هيچ كس غيريه عاشق واقعي معني حرفمو نميفهمه

خداااااااااااااا

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 8:56  توسط تنها  | 

http://img4up.com/up2/497157334449704.jpg


غُصـه نخور دلِ من ، این روزا هــم می گذره
گریـــه نکن دلِ من  ، این شب تـــارم می ره

گریه واسه چی وقتی ، هیچ وقت اثــر نداره
وقتی که چَشم هیچکی ، واست خبــر نداره

گریه واسه چی وقتی ، هیچکسی رو نداری
که پاک کنه اشکاتـــو ، سر رو شونش بزاری

اشکاتــو پاک کن دلــم ، بسه تِ گریــه زاری
اینقدر نگیــر بهونـــه ، نگــو که غُصـــه داری

می دونـــم بی قـــراری ، ازم نشـو فـــراری
من و تـــو بازم می ریــم ، به روزای بهـــاری

واسه چی نا امیدی ، ما هــم خــدایی داریم
می دونی که هیچکسی ، بجــز خــدا نداریم

خــــدامون مهربـــونه ، دردامونـــو می دونه
یه روز میاد پیشمون ، غصـه ها رو می رونه

یه روزی از ایـن روزا ، به دور از غــــمِ دنیـــا
دوتایی با هــم می ریم ، تا عرشِ آسمــونها

ابـــرکِ پاییـــزِ من ، دلــت رو نسپُر به غـــم
راهی نموند تا خــدا ، طاقت بیار تــو یه کــم
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 8:17  توسط تنها  | 

نمی دانم چرا رفتی
نمی دانم چرا، شاید خطا کردم

و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا، تا کی، برای چه

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمی داشت

تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آن که می دانم تو هرگز نام مرا با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته چشمان زیبای توام...برگرد

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت پنجره آرام و زیبا گفت

تو هم در پاسخ این بی وفایی بگو در راه عشق و انتخاب او خطا کردم
..
و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید

میان انتظاری که بدون و پاسخ و سردست

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا؟ شاید به رسم عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 8:15  توسط تنها  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 12:45  توسط تنها  | 

 آدمک آخر دنیاست بخند

                   آدمک مرگ همین جاست بخند

                             دست خطی که ترا عاشق کرد

                                               شوخی کاغذی ماست بخند

                                                      آدمک خر نشوی گریه کنی

                                                                کل دنیل سراب است بخند

                                                                       آن خدایی که بزرگش خواندی

                                                                                           بخدا مثل تو تنهاست بخند

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 12:43  توسط تنها  | 

دليل بودن تو




هر کسی دوتاست .

و خدا یکی بود .

و یکی چگونه می توانست باشد ؟

هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .

و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت .

عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند .

خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد .

و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .

و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد .

و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .

و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور .

اما کسی نداشت ...

و خدا آفریدگار بود .

و چگونه می توانست نیافریند .

زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ...

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .

و با نبودن چگونه توانستن بود ؟

و خدا بود و با او عدم بود .

و عدم گوش نداشت .

حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .

و حرفهایی است برای نگفتن ...

حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند .

و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...

و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .

درونش از آنها سرشار بود .

و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟

و خدا بود و عدم .

جز خدا هیچ نبود .

در نبودن ، نتوانستن بود .

با نبودن نتوان بودن .

و خدا تنها بود .

        هر کسی گمشده ای دارد .

                             و خدا گمشده ای داشت ...



+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 9:52  توسط تنها  | 

همیشه دیر


روی هر چی دست گذاشتم یکی زود تر اونو برده

روی رنوشتم انگار مهر این حادثه خرده

همیشه بهم می گفتم تو دوباره دیر رسیدی

دوباره شکست و تاخیر با یه دنیا ناامیدی

گلی رو که من می خواستم یکی قبلا چیده بودش

قبل من یکی به مقصد همیشه رسیده بودش

نیمکت رو به بلوطا شد مال یه کس دیگه

آخه دیر رسیده بودم اینو یه پرنده میگه

قبل من یکی طلسم قلعه دورو شکسته

حالا رفته توی قلعه خوش و بی قصه نشسته

همیشه دیر می رسیدم حتی موقع قرارم

حالا هم واسه همینه که تو دنیا تو رو دارم

تو رو هرگز نمی دیدم اگه زود رسیده بودم

اگه اون گل و به موقع از تو صحرا چیده بودم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 9:2  توسط تنها  | 

خدايا

در اين دنيا خيلي ساده و آروم دارم ميسوزم

خدايا تو عشقمو ازم گرفتي ....................

خدايا تو خوب ميدونستي من بي اون ميميرم

حالا من موندم و دوتم كه تا دوتا عاشق و مي بينه زار زار اشك ميريزه

خدا جون فقط بگو چطوردلت نسوخت

تو با اون همه مهربوني چطور راضي شدي اينجوري بشكنم

خدا م هيچي نيستم

نميتونم خودم و پيدا كنم

با اون رفتم جايي كه راه برگشت و بلد

و حالا من موندم و يه جاده بلند و بي انتها

با يه كوله بار خاطره و ياد و تخيلو......

ووووويه دل...............................

يه دل كه دل نيست

كوه غمه

خدا

دارم مي پوسم

اين بود معني عشق........................................اين بود معني اونهمه قول     خدا...........................................................

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 13:56  توسط تنها  | 

http://s3udy.net/pic/flower002_files/15.gif

پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت

بيچاره از  اين عشق فقط سوختن آموخت

فرق من  و پروانه در اينست كه پروانه پرش سوخت

 ولي من جگرم سوخت

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 8:7  توسط تنها  | 

تماشايی ترين تصوير دنيا می شوی گاهی
دلم می پاشد از هم بس که زيبا می شوی گاهی
حضور گاهگاهت بازی خورشيد با ابر است
که پنهان می شوی گاهی و پيدا می شوی گاهی
به ما تا می رسی کج می کنی يکباره راهت را
ز ناچاريست گر همصحبت ما می شوی گاهی
دلت پاک است اما با تمام سادگيهايت
به قصد عاشق آزاری معما می شوی گاهی
تو را از سرخی سيب غزلهايم گريزی نيست
تو هم مانند حوا زود اغوا می شوی گاهی

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 12:4  توسط تنها  | 

 

 

 

 

قسم به چشمات بعد از این جز تو گلی بو نکنم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 11:49  توسط تنها  | 

  بغض من ...   

تو نگاهش پر از غزل و ترانه است ...

با غروبش برای بغض من بهانه شد ...

کسی که عطر یادش یه دنیا ترانه عاشقانه است ...

گرمای دستاش سرد شد ...

خزون رو تو بهار خونه دیدم ...

من شب را دیدم ...

بهترین ساعتهای زندگیم نصیحه های دم به دم شنیدم ...

سهم من از تمام زندگی همین بود ...

بد جوری گریه ام گرفته ...

ولی حیف دیگه بارون نمیاد ...

هنوز دلبسته ی رویای تو هستم ...

تو معصومی مثل اندوه و بارون ...

مثل تنهایی خانه ای بی نور ...

مثل نگاه های شب مه آلود ...

نشد بی کسیمون رو قسمت کنیم ...

نشد با هم باشیم ...

نشد ...

سهم ما تنهایی و خستگی بود ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 9:53  توسط تنها  | 

خدا.......................................................................

تنهاترین ستاره ،غمگین ترین بهارم

من آنکَسم که جزغم ،دیگر کسی ندارم

من تک درخت پیرم ،خشکیده ام زِ ریشه

هر چند پیش مردم، خندیده ام همیشه

بغضی نشسته اکنون، در حلق بی صدایم

من آن نِی اَم که هر دم ،با غصه هم نوایم

آری دلم گرفته،از این سکوت دلگیر

از این کنایه هایِ سنگین و دست و پاگیر

در این سیاهی شب، گُم گشته است راهم

دست مرا بگیرید ،تنها و بی پناهم

دردیست اندراین دل ،حاشا نمی توان کرد

غم را در این زمانه،رسوا نمی توان کرد

این روزگار پر غم ، پر است از گلایه

واگو یه های رنگین غم های لایه لایه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 9:50  توسط تنها  | 

 

. .

ای پرنده مهاجر از کجا تو پر کشیدی وقت اومدن به اینجا از کدوم شاخه پریدی روزی که دل به تو بستم

دفتر غصه رو بستم پر زدم شونه به شونه ات شیشه ی غم رو شکستم روی شاخه های امید با هم

آشیونه ساختیم پر زدیم تو آسمونها دل و عاشقونه باختیم غافل از روز جدایی لحظه کوچ پرنده واسه

موندنت تو دستم ندارم برگ برنده می دونم تو فصل پرواز تو دوباره بر می گردی با نگاه مهربونت راه غصه

 رو می بندی

. .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 10:35  توسط تنها  | 

 
امشب پیام اشک به سیلاب میرسد

گلبوسه های قدح به می ناب میرسد

یک شب به دیده ام قدمی نه*ز التاف 

برموج آب*پنجه ی مهتاب میرسد

وقتی که باغ*طوق گل از لاله میکشد

داغ تو ام به سینه بی تاب میرسد

ای ناز دانه ام به کجا میروی چو اشک

با تو به چشم*درد*بشب خواب میرسد

توفان اشکم از پس حسرت گذشته است

اکنون شرار عشق به مرداب میرسد

رفتی ولی به دیده من زنده ای چو اشک 

(فاخر)به جام آینه*سیماب میرسد 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 10:27  توسط تنها  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 9:42  توسط تنها  | 

ان روزکه طلوعت را دیدم

یک بار دگر لیوان پر ز احساس از دستانم فرو افتاد-شکست

احساس-لغزان روی زمین

سجده رفتی و عبادت کردی

گوش میدادم

زمزمه ات عاشقانه ترین تفسیرها

چشمانت روشن تر از برگ درخت

و چه قلبی از جنس صداقت داشتی

بوی عشق در کوچه-باغ حرفت پر بود

و تو از تعبیر سکوتم مات و مبهوت بودی

تو در حسرت من

من در حسرت هیچ بودم.

                                                               

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 9:27  توسط تنها  |